در خود تهوع می شوی
وقتی بوی ترحم ِ دوست داشتنش
داردمی زند دلت را از او
هضم نمی شوی از منطقش
بالا می آوری روی ظاهرِ حق به جانبش
در خود مجبور می شوی
به رفتن
دستانم بی دست های او
باجیب هایم کنار آمده اند
و پیری ام را قدم خواهم زد
روی عصر ِ دلگیر ِخیابان هایی
که یاد او به زیرشان خواب است
تن پوشی از شب به تن کردند
و تو در شب هایم خاموش ماندی
دیگر امیدی برای پلک بر هم زدن نیست
عصر ها مرا به خود می گیرند
بغض ِ در گلو
سر ِ سنگینی می شود بر دوشم
خاطرات زنده می شوند
جلوی چشمانم رژه می روند
و من با هر زنده شدن ِ آنها می میرم
در عصرهایی که بوی تو دارند
مجالی دیگر می خواهم
در بازی دلم و دلت
بگذار تلاش کنم
برنده شدن ِ من
از باختِ تو حاصل می شود
وقتی عشق من در دلت بیوفتد
شاید آن روز که قرار دیدن تو باشد
از بخت سیاهم
به زمین بیاید پی ِ دیدن ِتو
آسمان، زودتر از من
و باز بی نصیب بمانم
برچسبها: قرار
دم صبح
بی گناه پای چوبه دار
آسمان تاب نداشت
به گریه افتاد...
برچسبها: مظلومیت آسمان, بی گناه, زندانی, اسیر
شنید و شنید و دم نزد
خیانت ها را شمارد
گذاشت کنج ِ دلش
خط قرمز کرد
شکستنی ها را
کشید دور دلش
خیره شد نگاه به خلا
تاریکی ِ اتاق شد
با سیگار، روشن
تن ِ خسته ،شد
بــا دود ، نـــوازش
شب شد و به ناچارگی
خواباند تن ِعریان ِ بی بغل
زنانگی
احساس بود ،آغوش خواست
تشنه بود، بوسه خواست
زنانگی یعنی حریص
حریص ِ دوست داشته شدن
برچسبها: زن, زنانگی, حس عریان, آغوش
شب ها فکر کریستال لباس فردایش هست
شش شکم زاییده تا که نامش شده زن
این گوشه دختری هم هست
که درخت های دلش در آستانه ی یائسگی ست
صبح ها چشمانش را در می اورد از دو کاسه خون
باغ دست نخورده نامش می زنند هــــنــــوز
آدمهایی که بین این دو دیوار کشیده اند
از دست پرده داشته و نداشته
یکی شد اسمش زن یکی هنوز دختر است
احساس دخترانه دارد دختری(زنی)
که همیشه دختر است
جسم تر و تازه ی دختر منطق مردی ست
که زن صدایش می کند
که تعصب به ارث برده از پدر
جسم دختر عددی ست زیر رادیکال
که به هیچ قیمتی ساده نباید شود جز شوهر
روح دختر اما ساده به هر عددی ساده می شود
مثل وقتی که له می شود
زیر دست و پای پدر یا که شوهر
شکایت م از منطقی ست که بلند می شود
از زیر سرش بوی قورمه سبزی و جوراب گندیده
اینجا می گویند دختر با بکارت منطقیست
تاسفم را در کدام کاسه بریزم
که بوی کپک نگیرد به خود


