167

بی قراری ات را تنهایی ایستاده ای 

کنار پنجره ای که سردی اش را گریه می کند

به پای شعله نفس هایت


166

آینده را می بینم که دیگر

دستانم بی دست های او

باجیب هایم کنار آمده اند

و پیری ام را قدم خواهم زد

روی عصر ِ دلگیر ِخیابان هایی

که یاد او به زیرشان خواب است

165

برای انتقام از فاصله

تو فقط بخواه

ما اتفاق می افتد

از تصادف من با تو


164

شال ِ سبزی
 بر گردن ِاستوای زمین
بهار